تبليغاتX
http://asadream.us شبگرد بیدار


به امید روز دیدار منم اون شبگرد بیدار ......شبگرد بیدار..... شبگرد بیدار..... شبگرد بیدار......

به امید روز دیدار منم اون شبگرد بیدار

 

 

تمام داشتن هایم

 

شده آه نفسهایم

 

و این سرد است گرما بخش دنیایم

 

رها کن این تن خسته و این قلب شکسته بی صدایم را

 

تو ای زنجیر دستانم

 

تو ای همراه نیمه راه

 

اگر در این همه تاریکی و حسرت

 

مرا گم کرده راهی شبزده

 

شبگرد بیداری به شب دیدی

 

بدان که آرزوهایم

 

همه چون پنبه گشت دست باد

 

و تو هرگز مرا در قلب گرم خود نکردی جا

 

که من این یخ زده قلب صبورم را

 

با دم سردم کنم تا صبح   ها ها ها...

 

 

 

 

 

در این اتاق بی تو هوا کم شده است

 

تمام زندگی من به رنگ غم شده است

 

برای یافتن تو به هر کجا رفتم

 

کمر به انتظار تو سالهاست خم شده است

 

تو رفتی و فرو ریخت آسمان دلم

 

دلم بدون تو اکنون به سان بم شده است

 

اگر دگر به خنده لبم وا نمیشود ، چشمم

 

به یاد خنده های تو تا صبح ، نم شده است

 

چنان ز خون میگریم که با منه خسته

 

تمام ماتم دنیاست ، هم قدم شده است

 

تو را به قدر خدای میخواستم و اکنون

 

خیال تو در خیال من بتم شده است.

 

 

چند تا از دوستان خوبم راجع به نویسنده ی شعرها و داستانها پرسیدن

 

که باید بگم تمام شعرها و داستانهای این وب رو خودم سرودم و گفتم.

 

فعلا...

 

 

 

 


+ نوشته شده توسط شبگرد در شنبه 17 فروردین1387 و ساعت 9 بعد از ظهر |

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ای کاش دلت بر دل ما هم نظری داشت

 

ای کاش دلم چون رخ تو هم قمری داشت

 

تا که باشد نگهت بر دل من چون خنجر

 

ای کاش دلم پیش رخ تو سپری داشت

 

هر لحظه دلم با دل تو می تپد ای عشق

 

ای کاش دلم در شب تارش سحری داشت

 

سرمست تر از آن نگهت نیست برایم

 

ای کاش نگاهم به نگاهت اثری داشت

 

نشود بی تو به سر برد که تو عشق دلی

 

ای کاش دل از قصد جسارت جگری داشت

 

تا کی به غزل درد دلم را بنویسم

 

ای کاش نویسندگی ما ثمری داشت

 

 

  

 


+ نوشته شده توسط شبگرد در جمعه 12 بهمن1386 و ساعت 0 قبل از ظهر |
شاید نا امیدی

کلید را توی قفل در چرخاند. در را باز کرد و وارد خانه شد. هنوز بهت

 

زده بود. کتش را گوشه ی اتاق پرت کرد و روی تخت ولو شد. به ساعت

 

رو به رویش نگاه کرد. ساعت 2 نصف شب بود. چقدر زمان زود سپری می

 

شد. همان طور خیره به ساعت ماند. خودش را حس نمیکرد. بدنش سرد

 

بود، یخ کرده بود. از وقتی که برگه ی آزمایش را گرفته بود این طور شده

 

بود. دکتر به گفته بود که HIV  مثبت دارد!

 

همه چیز از خونریزی لثه هایش شروع شد. وقتی به دکتر مراجعه کرد پس

 

از چند آزمایش چیزی مشخص نشد و دکتر بالاجبار آزمایش ایدز برایش

 

نوشت. و حالا او ایدز داشت! آخر چطور ممکن بود؟ کجا؟ کجا اشتباه کرده

 

بود؟ به عقب برگشت. شاید دوره ی نوجوانی! شاید شیطنتهای آن موقع!

 

چه طوری؟ کجا؟ کِی؟ با کی؟ هر کس بوده حالا او هم باید متوجه شده

 

باشد!

 

صدای در آمد. زنش بود! آن موقع شب؟!! مگر خانه نبود؟!! با ظاهری

 

نامناسب و زننده و آرایشی به هم ریخته داخل شد! مرد دهانش خشک شد.

 

چرا به یاد او نیفتاده بود. حالا می فهمید چه کسی او را آلوده کرده...

  

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مرگ و عشق

 

زندگی مرگ طپشها و نفسهای من است

 

مرگ رویای من است

 

مرگ،

 

آهنگ غزلهای من است.

 

و غزلهای من از طبع خداداد من است

 

و من از مرگ نمیترسم هیچ

 

مرگ آغاز من است!

 

تو چه میدانی که

 

معنی مرگ چه است

 

و چرا میگویی مرگ بد است

 

مرگ آغاز رسیدن به خداست

 

و تو میدانی که

 

زندگی یک گذر است

 

زندگی شعر تب آلود زمان است که انگار کسی

 

میسراید آنرا رمز آلود

 

و تو هر مصرع آنی

 

و تو در هر بیتش مستتری

 

و با مرگ

 

شعر پایان میابد

 

تو نمردی شک کن

 

عشق برجاست هنوز

 

عشق نیروی نفسهای من است

 

عشق رویای من است

 

به همین سادگی و زیبایی!

 

شعر آغاز شده

 

پس بخوان همراهم

 

عشق آغاز من است.

 

 

 

 

 


+ نوشته شده توسط شبگرد در یکشنبه 7 بهمن1386 و ساعت 6 بعد از ظهر |

 

 

حسین

حسین بیشتراز آب،تشنه ی لبیک بود.اما افسوس که به جای افکارش زخمهای تنش را به ما نشان

دادند و بزرگترین درد او را بی آبی معرفی کردند.

دکتر علی شریعتی


+ نوشته شده توسط شبگرد در پنجشنبه 27 دی1386 و ساعت 3 بعد از ظهر |
عشق

 

عشق همه را شاعري بزرگ مي سازد و اگر عشق نتواند تو را يك شاعر سازد، هيچ

 

چيز ديگر نخواهد توانست. عشق دروازه دنيايي كاملا متفاوت را به روي تو مي گشايد.

 

بدون عشق، در دنياي محدود عقل محصور خواهي ماند. آنگاه كه عشق در زندگي پديد

 

آيد، عقل از ميان برمي خيزد و به فراز مي رسد. به همين دليل است كه ذهن عقل گرا،

 

عشق را ديوانه كور مي نامد. عقل هميشه عشق را به كوري و ديوانگي محكوم ساخته و

 

به آن نسبتهاي ناروايي داده، به اين دليل است كه از درك آن عاجز است.

 

دنياي عشق ،‌دنيايي كاملا متفاوت است كه هيچ ارتباطي با حساب، منطق و علم ندارد.

 

عشق،‌ سنجش ناپذير و ناشناختني است. هيچكس آنرا به درستي نمي شناسد.

 

دقيقا نمي دانيم كه چيست. حتي كساني كه تا اعماق عشق رخنه كرده اند. خود را لال

 

و زبان بسته يافته اند- عشق قابل بيان نيست.

 

اما تجربه عشق بسي با عظمت و چنان سرمست كننده است كه در اشكال گوناگون

 

متجلي مي شود. شايد در رقص متجلي شود يادر موسيقي يا در شعر يا در نقاشي يا در

 

انواع آفرينشها. عشق هميشه آفريننده است و دنيا بسيار ويرانگر بوده، زيرا به انسان

 

آموخته انرژي عشق را سركوب كند. عشق سركوب شده، ويرانگر مي شود و عشق

 

ابراز شده، آفريننده.

 

زندگي تنها زماني زندگي است كه چراغ عشق در درون وجودت بسوزد. آنگاه كه شعله

 

هاي عشق تو چنان شعله ور باشند كه گرداگرد تو را روشن سازند، به ديگران سرايت

 

كنند و ديگران بتوانند آنرا احساس كنند. آنگاه كه عشق تو چنان ملموس باشد كه

 

ديگران بتوانند آنرا لمس كنند. آنگاه عشق نه فقط به خودت، بلكه به همه كس بركت

 

خواهد رساند.

عشق

 

 

داد از این غم دوری فغان و وای

 

پچ پچ صدای تو برای من دوای

 

هر طپش قلب منو هر آرزوی من

 

با التماس میکند چشم تو را صدای

 

با دستهای گرم تو گر چه غریبه ام

 

لیک آغوش تو را دل میکند هوای

 

کی با تو بوده ام که چنین مستم ز شور تو

 

مستی عاشقان تو ندانی که سر نهد کجای

 

هر لحظه ام به یاد تو در خلوت دلم

 

یاد نگاه تو مرا ز خود میکند رهای

 

کی میشود که بیایی و برای من شوی

 

شاید نیامده به من نازل شود بلای

 

از دوری ات برای خودم بتی ساخته ام

 

من بت پرستم و تو برای بتان خدای

عشق...

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

بانو از راه رسید

 

پیش چشمم عشق من را

 

با تمام زیرکی اش دزدید

 

فکر میکردم که

 

بانو از یاد دلش پاک شده

 

فکر میکردم که

 

دلش از بند او آزاد شده

 

بانو اما

 

چون منیژه زیبا

 

صادق و بی همتا

 

وز برای دل او یک رویا

 

عشقش از جوش و خروشش پیدا

 

عشق من عاشق بانو شده است

 

و من اینجا

 

بی کس و تنها شده ام

 

بانو از راه رسید

 

عشق من را دزدید...

رفت...

 

فعلا...

 

 

 


+ نوشته شده توسط شبگرد در دوشنبه 24 دی1386 و ساعت 11 بعد از ظهر |
سلام

شمع می سوخت و آب می شد و به پروانه که داشت جلوی چشمش پر پر می شد نگاه

 

میکرد. یاد چند دقیقه ی پیش افتاد. ای کاش حرف پروانه رو قبول میکرد. آخه اون دو

 

تا میخواستن به هم ثابت کنن که کی عاشق تره! شمع به پروانه گفت:

 

_تو هیچوقت منو بغل نمیکنی لابد دوستم نداری دیگه.

 

پروانه نالید و گفت:

 

-آخه کی دیدی یه پروانه یه شمع رو بغل کنه! حتما بقیه یه چیزی میدونستن که این

 

کار رو نکردن. ببین من میترسم شاید این کار باعث جداییمون بشه! شمع خوشکلم من

 

نمیخوام تو رو از دست بدم!

 

ولی شمع با این حرفای پروانه قانع نمی شد:

 

-اون قدیما رسمشون این بوده چه میدونم؟ شاید دلشون نمیخواسته.

 

پروانه آهی کشید و گفت:

 

-خوب اگه رسم بوده پس بذار باقی بمونه. چرا باید عوض بشه یا زیر پا گذاشته

 

بشه؟!

 

شمع باز با اعتراض گفت:

 

-نمیخوام! تا کی باید به حرف قدیمی ها تکیه کنیم و از خودمون چیزی نداشته باشم.

 

پس پیشرفت واسه چیه؟ عشق اینجوری که فایده ای نداره.

 

شمع بغض کرده بود و پروانه نمیتونست اینو تحمل کنه آخه شمع رو خیلی دوست

 

داشت! جلو رفت و صورت شمع رو تو باله هاش گرفت و بعد توی بغل خودش فشرد.

 

شمع یه دفعه بغضش ترکید و اشکاش چکید رو بال های پروانه. یه هو دید پروانه داره

 

بی جون میشه و بالهاش دارن میسوزن! جیغ کشید و رهاش کرد و پروانه توی شعله

 

های اشک شمع سوخت.

 

شمع حالا از غم عشقش آب شده و جز یه شعله ی کوچیک روی سرش که هر لحظه

 

داره کم سو تر میشه چیزی براش نمونده...

 

راستی شما میدونین کدومشون عاشقتر بود؟!!!

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تو

تو

 

تا کهکشان ها رفته ام من با صدای تو

 

من اوجها گرفته ام با خنده های تو

 

پنهان نماند چشمان تو وقتی که میگریست

 

و رنجها کشیده ام با های های تو

 

هر لحظه با من بوده ای در فکر و خاطرم

 

چه رازها شنیده ام از چشمهای تو

 

بودن کنار تو به من امید میدهد

 

تا عرش پا نهاده ام با حرفهای تو

 

روح بزرگ تو کجا و قلب کوچکم

 

من تکیه گاهی جُسته ام با شانه های تو

 

قلبم پر از مهرت شده ای تو یگانه عشق

 

من تا خدا رسیده ام با دستهای تو

 


+ نوشته شده توسط شبگرد در چهارشنبه 4 مهر1386 و ساعت 11 بعد از ظهر |
Template Designer: kiyanoosh ansari - kiyansoft | © 2005 - 2006 mahinpc.Blogfa.Com